ابن المقفع ( مترجم : منشي )

266

كليله و دمنه ( فارسي )

[ 8 - باب گربه و موش ] 8 - باب السّنّور و الجرذ راى گفت شنودم مثل آن كس كه بي فكرت و رويّت [ 1 ] خود را در درياى حيرت و ندامت افگند و بسته دام غرامت و پشيماني گردانيد . اكنون باز گويد داستان آنكه دشمنان انبوه از چپ و راست و پس و پيش او در آيند چنان كه در چنگال هلاك و قبضهء تلف افتد ، پس مخرج [ 2 ] خويش در ملاطفت و موالات ايشان بيند و جمال حال خود لطيف گرداند و بسلامت بجهد و عهد با دشمن بوفا رساند . و اگر اين باب ميسّر نشود گرد ملاطفت چگونه در آيد و صلح بچه طريق التماس نمايد ؟ برهمن جواب داد كه : اغلب دوستي و دشمنايگي قايم و ثابت نباشد ، و هراينه بعضي بحوادث روزگار استحالت [ 3 ] پذيرد . و مثال آن چون ابر بهاريست كه گاه مىبارد و گاه آفتاب ميتابد و آن را دوامي و ثباتي بيشتر صورت نبندد سحابة صيف ليس يرجى دوامها [ 4 ] و وفاق زنان و قربت سلطان و ملاطفت ديوانه و جمال امرد همين مزاج دارد [ 5 ] و دل در بقاى آن نتوان بست ؛ و بسيار دوستي است كه بكمال لطف و يگانگي رسيده باشد و نما و طراوت آن بر امتداد روزگار باقي مانده ، ناگاه چشم زخمي افتد و بعداوت و استزادت كشد ؛ و باز عداوتهاى قديم و عصبيّتهاى موروث بيك مجاملت ناچيز گردد و بناى مودّت و

--> [ 1 ] . ( 2 ) رويّت 31 / 4 ح و 68 / 10 ح و 148 / 18 ديده شود . [ 2 ] . ( 5 ) مخرج مخرج بفتح ميم هم مصدر خروج تواند بود و هم راه و محلّ خروج ؛ و مخرج بضمّ ميم هم مصدر ميمي از باب افعال ممكنست باشد و هم مفعول به و اسم مكان و اسم زمان ( صحاح و لسان ) . [ 3 ] . ( 9 ) إستحالت مال خود گشتن ، تغيّر پذيرفتن . اساس و نق و و : استمالت ؛ چلبي و 1 و 2 و نافذ و و مج و بايسنغري : استحالت ؛ 3 : المالت . در عربي : يتحوّل . [ 4 ] . ( 11 ) سحابة صيف . . . ابر تابستانست ، اميدي نتوان داشت به دوام آن . [ 5 ] . ( 12 ) همين مزاج دارد از همين قبيل است ، همين حال را دارد . رجوع شود به 257 / 1 ح .